تبليغاتX
لحظات دلتنگی -

 

آزمون . . .

دخترک تنها کنارحوض نشسته بود و لحظات دلتنگی اش را مرور میکرد

به نظرش تمام لحظات دلتنگی اش خاکستری ست

با خود زمزمه کرد : زندگی بی تو مرا نیست به جز شام سیاهی . . .

باران گرفت گویی که آسمان نیزغمگین است

آن روز شوم را به یاد آورد

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

دو صندلی میزبان دختر و پسری جوان بودند و خیلی محترمانه به حرفهای آن

دو گوش میکردند

پسرک که  نامش فرزاد بوداز خودش گفت : الان 4 ساله که میون مرگ و زندگی

 دست و پا میزنم

دخترک پرسید بیماریت چه ؟ و او جواب داد سرطان و مدت زیادی زنده نیستم

دخترگفت خوب میشی . . .

فرزاد پرسید با این شرایط حاضری با من بمونی ؟

آری جواب دخترک بود

فرزاد پرسید شاید عمر زندگیمون کم باشه و دخترک جواب داد :

عمر دست خداست

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

باران بند آمده بود .

و او هنوز به لحظات خاکستری اش فکر میکرد

روزی که فرزاد به او گفت همه چیز دروغ بوده و آیا حاضری هنوز با من بمونی ؟

دخترک هیچ نگفت هیچ . . .

با خود اندیشید وقتی که قرار بود بمیره باهاش موندم و الان که قرار نیست

بمیره . . .

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

چه باید میکرد ؟ میماند یا . . .

 

+ نوشته شده توسط نجما در شنبه 13 اسفند1384 و ساعت 23:36 |