دستی به صورتش کشید
گذر ایام از چهره اش هویدا بود
احساس شرمساری میکرد
از خود ، از گذشته ی خود
آرزو میکرد که کاش گذشته ای وجود نداشت
دلش خوش بود به گذشته ای که از آن خودش است و کسی از آن چیزی نمیداند
ولی حال که رسوا شده بود . . . زندگی مفهوم خود را از دست داده بود
*******************************************
شما چی؟
تا حالا کاری کردین که بگی هیچکس نمی فهمه و یکدفعه رسوا بشی ؟
ویا تا حالا از گذشته ی خود احساس شرمساری کردی ؟
******************************************
همه اینها رو گفتم تا بگم
اگه میخواین کاری کنید به امید اینکه هیچکس نمی فهمه
اشتباه فکر میکنید ؟ چون حداقل یه روزی خودمون می فهمیم
خودمون رو که نمیتونیم گول بزنیم ( شاید هم بتونیم ) ولی تا کی ؟
******************************************
حلا خودمون هم نفهمیدیم و مردیم
اون دنیا رو چی کار کنیم ؟
جلو اون همه جمعیت ، غریبه و آشنا ؛ سخته ها
منی که تحمل رسوا شدن تو یک جمع دوستانه رو ندارم ؛ جلو اون همه جمعیت . . .
از خودمونم که بگذریم
بیاین و کاری نکنیم که امام مون مهدی (عج) غمگین از اعمال ما بشه
ما که اعمال منتظرهای واقعی مهدی رو انجام نمی دیم
حداقل بدترش نکنیم ![]()
![]()
*****************************************
چکیده ای از ابیات مهدی سهیلی با نام ای انسان
ای انسان ؛ ای سوار سرکش مغرور
ای شتابان رهرو گمراه ؛ ای بغفلت مانده ی خودخواه
چشم دل بگشای ..روشنان بیشمارآسمان ها را تماشا کن
زیرسقف آفرینش . صد هزار جرم رخشان است کز چشم تو پنهان است
کور دل آنکس که پندارد خدایی نیست
ای انسان .ای سوار سرکش مغرور
گر بزیر پا درآری ماه و مریخ و ثریا را
کی توان با جسم خاکی رفت تا عرش خداوندی ؟

