این مطلب از"دو لیوان وودکای سرد"هستش که با اجازش آوردم تو وبلاگ
عطش سال ها !
با همه ي بي سر و ساماني ام
باز به دنبال پريشاني ام
طاقت فرسودگي ام هيچ نيست
در پي ويران شدن آني ام
آمده ام بل که نگاهم کني
عاشق آن لحظه طوفاني ام
دل خوش گرماي کسي نيستم
آمده ام تا تو بسوزاني ام
آمده ام با عطش سال ها
تا تو کمي عشق بنوشاني ام
ماهي بر گشته ز دريا شدم
تا که بگيري و بميراني ام
خوب ترين حادثه مي دانمت
خوب ترين حادثه مي داني ام ؟
حرف بزن ابر مرا باز کن
دير زماني است که باراني ام
حرف بزن ، حرف بزن _ سال هاست
تشنه ي يک صحبت طولاني ام
ها... به کجا مي کشي ام ، خوب من ؟
ها... نکشاني به پشيماني ام !
+ نوشته شده توسط نجما در چهارشنبه 21 دی1384 و ساعت
1:56 |

