به نظر شما دوست داشتن بهتره ( عاشق بودن )
يا
دوست داشته شدن (معشوق بودن )
درايتجا منظورعشق انسان به انسان است
خودم ميگم دوست داشته شدن
چرا ؟
چون كه اگه شما يه نفر رو دوست داشته باشي نميدوني كه اون نفر شما رودوست داره يا نه در اينجا شما توي دوست داشتن خود مردد باقي مانده و به اصطلاح سر دو راهي گير ميكنيد كه آيا به او بگوييد دوستش داريد يا نه
ولي دوست داشته شدن يعني يه نفر شما رو دوست داشته باشه در اينجا شما مطمئن هستيد كه او شما را دوست دارد ديگر دوراهي وجود ندارد و دست دلتان است كه او را دوست بداريد يا نداريد
خوشحال ميشم نظراتتون را به همراه دليل برام بنويسيد . منتظرم 


+ نوشته شده توسط نجما در سه شنبه 29 آذر1384 و ساعت
0:4 |
شاید از اینجا برم
کجا؟
ناکجا. . .
هنوز هم مردد هستم
که کبوتر لانه ای ساخت و مرد یا بی لانه مرد
دیوانگی هم عالمی دارد
+ نوشته شده توسط نجما در چهارشنبه 23 آذر1384 و ساعت
13:55 |
محتسب مستي به ره ديد و گريبانش گرفت
مست گفت اي دوست . اين پيراهن است افسار نيست
گفت : مستي . زان سبب افتان و خيزان ميروي
گفت :جرم . راه رفتن نيست . ره هموار نيست
گفت : مي بايد تو را خانه ي قاضي برم
گفت : رو. صبح آي . قاضي نيمه شب بيدار نيست
گفت : نزديك والي سراي . آنجا شويم
گفت : والي از كجا در خانه خمار نيست ؟
گفت : تا داروغه را گوييم در مسجد بخواب
گفت : مسجد. خوابگاه مردم بد كار نيست
گفت : از بهر غرامت جامه ات بيرون كنم
گفت : پوسيده است . جز نقشي زپود و تار نيست
گفت : آگه نيست كز سر افتادت كلاه
گفت : در سر عقل مي بايد. بي كلاهي عار نيست
گفت : مي بسيار خوردي . زان چنين بيخود شدي
گفت : اين بيهوده گو . حرف كم و بسيار نيست
گفت : يايدحد زند هشيار مردم . مست را
گفت : هشياري بيار اينجا كسي هشيار نيست
پروین اعتصامی
+ نوشته شده توسط نجما در سه شنبه 22 آذر1384 و ساعت
20:7 |
گناه من چه بود
گناه من چه بود كه مرا رها كردي و دل به ديگري دادي
جز اين كه همه جا همراهت بودم و تو مدام پز من را يه اين و اون ميدادي و من خوشحال از اينكه
ديگر ماندني شدم
ولي نمي دانستم كه تو نيز مانند هزاران كس ديگر مرا رها خواهي كرد و دل به ديگري خواهي داد
چه روزهايي را با هم گذرانديم
توي پارتي آخري آنقدر مست بودي كه مرا فراموش كردي و من از بس به اين و اون خوردم تا
..هق.هق.هق(گريه)
يكي از نخهايم در رفت و نا خواسته پاره شدمو ديگر هيچ
تو به خانه آمدي و مرا به گوشه اي انداختي و ديگر حتي يك بار هم سراغم نيامدي
اي كاش هرگز دا به تو نمي دادم و جوراب تو نميشدم
+ نوشته شده توسط نجما در سه شنبه 22 آذر1384 و ساعت
12:49 |
هو المحبوب
در كودكي صدايي در گوشم طنين انداخت
غم . غم . غم
به كودكي كه رسيدم حس كردم
غم عروسكي ست در دست ما
حال كه بزرگ شده ام فهميدم كه . . .
ما عروسكي هستيم در دست غم
+ نوشته شده توسط نجما در سه شنبه 22 آذر1384 و ساعت
12:26 |
به دادم برس اي اشك دلم خيلي گرفته
نگو از دوري كي نپرس از چي گرفته
تو اين تنهايي تلخ منو و يك عالمه ياد
نشسته روبرويم ..كسي كه رفته بر باد
كسي كه عاشقانه .به عشقش پشت پا زد
براي بودن من به خود . رنگ فنا زد
به آتش تن زد و رفت . تا من اينجا نسوزم
با رفتنش نرفته . تو خونمه هنوزم
هنوز سالار خونست . پناه منه دستاش
سرم رو شونه هاشه . رو گونمه نفسهاش
باز هم تنها شدم..............اي
كاش
به اي زودي نمي رفتم من از ياد
+ نوشته شده توسط نجما در دوشنبه 21 آذر1384 و ساعت
14:56 |
من سکوت را در شب
شب را در بستر
بستر را به تو اندیشیدن
دوست دارم
جبران خلیل جبران
+ نوشته شده توسط نجما در یکشنبه 20 آذر1384 و ساعت
14:27 |
گفتنی ها کم نیست
-
گفتنی ها کم نیست
-
مثلا : صبح سلام هر روز
-
شوق دیدار تو یک لحظه و هر لحظه بعد
-
تب نا دیدن تو
-
وحشت این فکروخیال جانسوز
-
گفتنی ها کم نیست
-
به گمانم که خدا نقاش است
-
زندگی مظهر رنگهای خداست
-
رنگها ترجمه ی احساس است
-
مثلا :سادگی آبی مهر
-
گرمی و زردی یک پرتو نور
-
حس رویایی همراه تو بودن در عشق
-
بی تو در تنهایی
-
با تو هنگام حضور
-
گفتنی ها کم نیست
-
سخن از عشق بگو
-
عشق یعنی هستی
-
عشق یعنی مستی
-
عشق یعنی سخنی هست . . .
-
نمی باید گفت
-
عشق یعنی نامی را در سینه نهفت
-
عشق یعنی یک راز گفتگوی من و تو
-
خلوت راز و نیاز
-
حس نزدیکی با دوست به هنگام نماز
-
عشق معنای خدایی وجود
-
شوق پرواز به هنگام سجود
-
-
+ نوشته شده توسط نجما در یکشنبه 20 آذر1384 و ساعت
14:21 |
كاش مي شد غصه هارا تا كنم
پشت پرچين نگاهت جا كنم
رازهاي سر به مهر عشق را
در نگاه دلكشت پيدا كنم
مي شود در امتداد لحظه ها
خاطراتت را پر از رويا كنم
بوسه ي خورشيد را در بحر غزل
با لبان تشنگي معنا كنم
مي شود با خندهايت خوووووب من
خلوتم را وسعت دريا كنم
.....................................................................................................................
و يك شعر از فروغ
باز هم قلبي به پايم افتاد
باز هم چشمي به رويم خيره شد
باز هم در گيرودار يك نبرد
عشق من بر قلب سردي چيره شد
باز هم از چشمه ي لبهاي من
تشنه اي سيراب شد . سيراب شد
باز هم در بستر آغوش من
ره روئي در خواب شد . در خواب شد
بر دو چشمش ديده مي دوزم به ناز
خود نمي دانم چه مي جويم در او
عاشقي ديوانه مي خواهد كه زود
بگذرد از جاه و مال آبرو
او شراب بوسه مي خواهد ز من
من چه گويم قلب پر اميد را
او به فكر لذت و غافل كه من
طالبم آن لذت جاويد را
من صفاي عشق مي خواهم از او
تا فدا سازم وجود خويش را
او تني مي خواهد از من آتشين
تا بسوزاند در او تشويش را
او به من ميگويد اي آغوش گرم
مست نازم كن كه من ديوانه ام
من به او ميگويم اي نا آشنا
بگذر از من . من ترا بيگانه ام
آه از اين دل . آه از اين جام اميد
عاقبت بشكست و كس رازش نخواند
چنگ شد در دست هر بيگانه اي
اي دريغا كس به آوازش نخواند
...................................................................................................................................
عشق :عبديت . شهادت .قداست
سر كلاس نشسته بوديم . موضوع درس عشق بود . استاد خيلي بي مقدمه از يكي از دختراي دانشجو
كه تازه هم ازدواج كرده بود پرسيد
تا حالا عاشق شدي ؟
پاسخ داد : از ما ديگه گذشته
استاد گفت : يعني چي ؟
و بعد برامو توضيح داد كه حتما كه نبايد عاشق يك انسان اون هم از جنس مخالف شد
مگه نميشه عاشق يك پرنده شد و يا يك رنگ ويا مادر و.........هزاران چيز ديگه
لزومي هست كه حتما عشق انسان به انسان باشه ؟
هميشه ميگن عشق يعني (علاقه شديد قلبي)ولي
عبديت(بندگي كردن)شهادت وقداست(مقدس بودن)هم ميتوان گفت
نظر شما چيه ؟
+ نوشته شده توسط نجما در شنبه 19 آذر1384 و ساعت
12:55 |
تا حالا عاشق شدي
جواب بدين تا باقيش رو بنويسم
منتظرم
+ نوشته شده توسط نجما در شنبه 19 آذر1384 و ساعت
0:54 |
نظرتون در مورد قورباقه چيه؟
آخه من خيلي قورباقه دوست دارم مخصوصا اگه دهن گشاد هم باشه
نظر بدين
+ نوشته شده توسط نجما در شنبه 19 آذر1384 و ساعت
0:33 |
تا حالا دلت براي خودت تنگ شده
من كه امروز عجيب دلم براي خودم تنگ شده بود
ميدوني براي رفع دلتنگي چي كار كردم؟
هيچي .....باهاش كنار اومدم تازه بعد از يه كم صحبت كردن متوجه شديم كه چه قدر با هم تفاهم داري
يه جورايي من اون با هم يكي شديم
و يكي شدنمون لبريز شده از غمهاي سر بسته
.............................................................................................................................
تا حالا فكر كردين كه چه نعمتهايي داريم و ازش بي بهره ايم چند روز پيش روز جهاني معلولين بود
و تلوزيون به همين مناسبت برنامه اي تدارك ديده بود
پسري رو نشون ميداد كه در سن 7سالگي دو چشم و دو دستش رو از دست داده بود نميدونم اگه
يه روزي به حال اون گرفتار بشم آيا ديگه زندگي ميكنم يا نه.........؟
ولي اون الان 20 ساله بود و توانسته بود از لباش به عنوان حس لامسه استفاده كنه و بتونه خيلي
راحت خط بريل را بخواند و كامل به كامپيوتر مسلط باشد
بايد يه كم به خودمون بياييم
خدايااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااشكر
...............................................................................................................................
عجب رسميه رسم زمونه
همين ديروز بود كه شاهد اجراي برنامه اش بوديم و انصافا چه خوب اجرا ميكرد
شايد تا حالا متوجه شدين از چه كسي مي نويسم
بله
مخاطب من آقاي خير خواه است مجري خوب تلوزيون كه حال در جمع ما نيست
او در حالي كه ميخواست در چابهار براي ما برنامه اي خوب اجرا كند به همراه 96نفر ديگه كه همه از
خبرنگاران و افراد خوب جامعه بودند دچاره ثانحه شدند و غريبانه جان باختند
چه كسي فكرشو مي كرد
مرگ همين جاست كنارمون
بايد قدر لحظات دلتنگي مون رو بدونيم
وبه فكر توشه اي باشيم براي اون دنيامون
منتظر نظراتتون هستم
ا
+ نوشته شده توسط نجما در جمعه 18 آذر1384 و ساعت
20:24 |
يه لره تو شب5تومني مي افته رو زمين يه هزاري ميسوزونه پيداش ميكنه
+ نوشته شده توسط نجما در جمعه 11 آذر1384 و ساعت
18:11 |
دلم براي مامانم تنگ شده
خيلي
غريب آشنا دوستت دارم بيا منو با خو ببر ديار عاشقان
بعدا از خودم بيشتر ميگم
+ نوشته شده توسط نجما در جمعه 11 آذر1384 و ساعت
17:50 |
تو غربتي كه سرده تمام روز و شبهاش
غريبه از من و ما .عشق من عاشقم باش
سعي ميكنم مطالب قشنگي براتون بنويسم واميدوارم كه تنهام نگذاريد
+ نوشته شده توسط نجما در جمعه 11 آذر1384 و ساعت
17:33 |