![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
این گل ها رو تقدیم میکنم به همه ی سبزاندیشان
و به تو مهربونم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
این گل ها رو تقدیم میکنم به همه ی سبزاندیشان
و به تو مهربونم
زندگی گلزاریست
وتوبا قامتی چون نیلوفر
شاخه پر گل این گلزاری
گل گیسو ، گل لبها ، گل لبخند شباب
گل تقوا
گل عفت
گل صد رنگ امید
گل فردای بزرگ
گل دنیای سپید
آزمون . . .
دخترک تنها کنارحوض نشسته بود و لحظات دلتنگی اش را مرور میکرد
به نظرش تمام لحظات دلتنگی اش خاکستری ست
با خود زمزمه کرد : زندگی بی تو مرا نیست به جز شام سیاهی . . .
باران گرفت گویی که آسمان نیزغمگین است
آن روز شوم را به یاد آورد
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
دو صندلی میزبان دختر و پسری جوان بودند و خیلی محترمانه به حرفهای آن
دو گوش میکردند
پسرک که نامش فرزاد بوداز خودش گفت : الان 4 ساله که میون مرگ و زندگی
دست و پا میزنم
دخترک پرسید بیماریت چه ؟ و او جواب داد سرطان و مدت زیادی زنده نیستم
دخترگفت خوب میشی . . .
فرزاد پرسید با این شرایط حاضری با من بمونی ؟
آری جواب دخترک بود
فرزاد پرسید شاید عمر زندگیمون کم باشه و دخترک جواب داد :
عمر دست خداست
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
باران بند آمده بود .
و او هنوز به لحظات خاکستری اش فکر میکرد
روزی که فرزاد به او گفت همه چیز دروغ بوده و آیا حاضری هنوز با من بمونی ؟
دخترک هیچ نگفت هیچ . . .
با خود اندیشید وقتی که قرار بود بمیره باهاش موندم و الان که قرار نیست
بمیره . . .
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
چه باید میکرد ؟ میماند یا . . .
دستی به صورتش کشید
گذر ایام از چهره اش هویدا بود
احساس شرمساری میکرد
از خود ، از گذشته ی خود
آرزو میکرد که کاش گذشته ای وجود نداشت
دلش خوش بود به گذشته ای که از آن خودش است و کسی از آن چیزی نمیداند
ولی حال که رسوا شده بود . . . زندگی مفهوم خود را از دست داده بود
*******************************************
شما چی؟
تا حالا کاری کردین که بگی هیچکس نمی فهمه و یکدفعه رسوا بشی ؟
ویا تا حالا از گذشته ی خود احساس شرمساری کردی ؟
******************************************
همه اینها رو گفتم تا بگم
اگه میخواین کاری کنید به امید اینکه هیچکس نمی فهمه
اشتباه فکر میکنید ؟ چون حداقل یه روزی خودمون می فهمیم
خودمون رو که نمیتونیم گول بزنیم ( شاید هم بتونیم ) ولی تا کی ؟
******************************************
حلا خودمون هم نفهمیدیم و مردیم
اون دنیا رو چی کار کنیم ؟
جلو اون همه جمعیت ، غریبه و آشنا ؛ سخته ها
منی که تحمل رسوا شدن تو یک جمع دوستانه رو ندارم ؛ جلو اون همه جمعیت . . .
از خودمونم که بگذریم
بیاین و کاری نکنیم که امام مون مهدی (عج) غمگین از اعمال ما بشه
ما که اعمال منتظرهای واقعی مهدی رو انجام نمی دیم
حداقل بدترش نکنیم ![]()
![]()
*****************************************
چکیده ای از ابیات مهدی سهیلی با نام ای انسان
ای انسان ؛ ای سوار سرکش مغرور
ای شتابان رهرو گمراه ؛ ای بغفلت مانده ی خودخواه
چشم دل بگشای ..روشنان بیشمارآسمان ها را تماشا کن
زیرسقف آفرینش . صد هزار جرم رخشان است کز چشم تو پنهان است
کور دل آنکس که پندارد خدایی نیست
ای انسان .ای سوار سرکش مغرور
گر بزیر پا درآری ماه و مریخ و ثریا را
کی توان با جسم خاکی رفت تا عرش خداوندی ؟
مدتی هست که وبلاگم رو آپ نکردم .
میخوام بی خیال وبلاگ بشم آخه وبلاگ نویسی وقت میخواد که جدیدا من کم آوردم شماها
زیاد ندارین به من قرض بدین
یکی از ترانه های پویا رو براتون نوشتم امیدوارو خوشتون بیاد
رو خاک خیس ساحل
کشیدم نقش یک دل
آخرین یادگاری
با گریه گفتم آخر
مرا بی یارو یاور
به دست که میسپاری
میمیرم بی تو من
با من حرفی بزن
که هیچم بی تو در دنیااااا
در چشمم التماس
میمیرم از هراس
که بی تو بمانم تنهاا اا
رو خاک خیس ساحل
روزی که مردان خدا دلیرانه برای زنده نگه داشتن اسلام جنگیدند
آیا کسی هست که قدر این نبرد را بداند
نمی دانم چرا
چرا این روزها بعضی ها به جای اینکه به فکر عزاداری باشند بیشتر به فکر جلب توجه خود
هستند![]()
گنه کردم گناهی پر ز لذت
در آغوشی که گرم و آتشین بود
گنه کردم میان بازوانی
که داغ و کینه جوی آهنین بود
در آن خلوتگه تاریک و خاموش
نگه کردم به چشم پر ز رازش
دلم در سینه بی تابانه لرزید
ز خواهش های چشم پر نیازش
در آن خلوتگه تاریکح و خاموش
پریشان در کنار او نشستم
لبش بر روی لبهایم هوس ریخت
ز اندوه دل دیوانه رستم
فرو خواندم به گوشش قصه عشق
ترا میخواهم ای جانانه ی من
ترا میخواهم ای آغوش جانبخش
ترا ای عاشق دیوانه ی من
هوس در دیدگانش شعله افروخت
شراب سرخ در پیمانه رقصید
تن من در میان بستر نرم
به روی سینه اش مستانه لرزید
گنه کردم گناهی پر ز لذت
کنار پیکری لرزان و مدهوش
خداوندا چه میداند چه کردم
در آن خلوتگه تاریکح و خاموش
شعری از فروغ فرخزاد
![]()
در پریشانی شبهای دلم جای تو خالیست
برای پر کردن جای خالیت یک گلدان شمعدانی گذاشتم![]()
بی قراریم دلیل با تو بودن است کاش می دانستی
تنهاییم دلیل با تو بودن است کاش می دانستی
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
توی بازار صداقت کمی ارزانی بود![]()
کاش گر کمی لطف به هم میکردیم![]()
مختصر بود ولی ساده و پنهانی بود![]()
![]()
در اندیشه ی با تو بودن
کاش زودتر بیایی
خیلی حال وده تو هم وخوای![]()

سزار یه روزی گفت :
بی زخم هجران بر دل و بی نفس معشوق زندگی به قرانی ناقابل هم نمی ارزد . روزی که دلت سنگ شد و برای کسی نلرزید و برای چشمانی تنگ نشد و از نبود اویی که قاپ روحت را دزدیده بارانی نشد حتم بدان که میان آدم بودن و این تحفه سنگی فاصله ای است طی ناشده یقین دارم که عشق نبض جهان ماست و ایمان دارم که دوست داشتن جوهره اخلاق و صفات بارز ماست

عطش سال ها !
با همه ي بي سر و ساماني ام
باز به دنبال پريشاني ام
طاقت فرسودگي ام هيچ نيست
در پي ويران شدن آني ام
آمده ام بل که نگاهم کني
عاشق آن لحظه طوفاني ام
دل خوش گرماي کسي نيستم
آمده ام تا تو بسوزاني ام
آمده ام با عطش سال ها
تا تو کمي عشق بنوشاني ام
ماهي بر گشته ز دريا شدم
تا که بگيري و بميراني ام
خوب ترين حادثه مي دانمت
خوب ترين حادثه مي داني ام ؟
حرف بزن ابر مرا باز کن
دير زماني است که باراني ام
حرف بزن ، حرف بزن _ سال هاست
تشنه ي يک صحبت طولاني ام
ها... به کجا مي کشي ام ، خوب من ؟
ها... نکشاني به پشيماني ام !
زندگی قافیه شعر من است...شعر من وصف دل آرایی توست
از ازل شاید این سرنوشت من بود میسرایم به امیدی که تو خوانی.
ورنه آخرین مصرع من قافیه اش مردن بود
توبی آنکه به فکر غربت چشمان من باشی
نمیدانم ، کجا،تاکی برای چه..............ولی رفتی
مهم نیست که اکنون دلت به هوای کس دیگری میتپد...
مهم این است که من برای همیشه تنها شدم...آنم هم فقط به خاطر تو
کــــــــــــــــــــــــــاش میفهمیدی
در سکوت دلتنگی
بیاد زمزمه عقربه های ساعت عمرم
بر دیوار خیال خیره گشته ام
و سکوتم فریاد ناباوری است

مژده ی تولد گریه ای ناخواسته است
و مژده عاشق شدن گریه ای دلباخته

تقديم به كسي كه براي همه يكي است و براي من يك دنيا
يارم چو گريست ، اشك او گوهر شد
تا دست به پيكرش زدم ، مرمر شد
آشفته شدم ، كشيدمش در آغوش
افتاد به پيچ و تاب و نيلوفر شد

گر عشق نبودي و غم عشق نبودي
چندين سخن نغض كه گفتي كه شنودي
گرباد نبودي كه سر زلف ربودي
رخساره ي معشوق به عاشق كه نمودي